هرچه به جمع سه نفره اونها نزدیک می شدم دلهره ام بیشتر می شد. اصلا دوست نداشتم با ترنم روبرو بشم. چادر ولنگ و باز سفید همیشگی سرش بود و اندام تازه جوانه زده اش با دست و دلبازی هویدا بود. مادرم از دور لبخندی زد که معنای اون نزدیک شدن من به جمع بود و من هم از دور دستی تکان دادم که یعنی شما را دیدم و خداحافظ. مادرم که انگار ول کن نبود صدام زد تا به طرف اونها برم و نزدیک تر که شدم گفت:" ببین امیر دیگه دوست خوبت رو داری از دست میدی."
و محبت خانوم گفت:"ظاهرا براش مهم نیست. حقم داره دیگه مارو فراموش کرده. اصلا نمی خواست طرف ما بیاد"
بی جهت عصبانی بودم و دایم اندام ترنم رو در آغوش بهنام(پسر همسایه روبرویی) تصور می کردم و اینو تقصیر اون ماشین کوفتی و آقایی که می رفت اونجا می دونستم برای همین هم گفتم:"من شما رو فراموش نکردم و ظاهرا شما سرتون شلوغه و دیگه ...."
مادرم که از حرف من خوشش نیومده بود اونو قطع کردو گفت:" امیر منظورت چیه؟ این چه طرز حرف زدنه"
محبت خانوم پرید وسط و گفت:" امیر جون حق داره. اونو تو خونه ما همه دوست دارن. " و رو کرد به آقایی که تو جمع ایستاده بود و تا اون موقع ساکت بود و گفت:" رحمان از بستگان ماست. اون چند وقتی به جمع ما اضافه شده تا ما از تنهایی در بیاییم"
که مادرم حرف هاشو تکمیل کرد و گفت:" اونها می خوان تا چند وقت دیگه با هم ازدواج کنن و بعد ش هم از ایران میرن"
من:"از ایران میرن؟"
مادرم:"بله از ایران میرن"
در حالیکه با آقا رحمان دست می دادم آنچنان اشکی در چشمانم پیچیده که با التماس از پلک هام فقط چند لحظه تونستم نگه شون دارم و بعد به سرعت از جمع دور شدم تا کسی شاهد سرریز شدنش نباشه؛ اگرچه فایده ای هم نداشت و معلوم بود که اون رفتن بی خداحافظی و سریع برای چی بود.
وارد خونه که شدم تنها شانسی که آوردم برادرم سر راهم نبود تا هی بپرسه چی شده. به اتاقم رفتم و روی تختم پهن شدم تا اشک هام رو، رو بالشم بریزم. بنده خدا این تخت و بالش بعد از دوش آب اتاقم محرم اسرارم بودن. چه روزها و شبها که اشکهای تلخ ناکامی هام رو روی اونها ریخته بودم و اونها صبورانه تحمل کرده بودن. به ترنم فکر می کردم. علیرغم اتفاقات رویداده هنوز دوستش می داشتم.
به روزهای گذشته فکر می کردم که کسی در اتاقم رو به صدا در آورد. سکوت کردم. حتما برادرم یا پدرم صدای گریه ام را شنیده بودن و می خواستن کنجکاوی کنن که اصلا حوصله نداشتم. برای بار دوم در زدن،و من آرام در جای خود دراز کشیدم. بعد بلند شدم و آهسته به طرف در رفتم تا آروم اونو قفل کنم که کسی تو نیاد. به نزدیکی های در رسیده بودم که دیدم دستگیره در آروم می چرخه ؛در جا خشک شدم و به لای در خیره شدم. حتی نفس نمی کشیدم. چندثانیه بعد یک دسته موی سیاه از لای در رد شد و پشت اون ترنم با لبخندی در آستانه در ظاهر. پدرم هم از پشتش گفت:"پسر چرا در رو باز نمی کنی ترنم خانوم کارت داره"
ترنم در رو پشت سر خودش بست و به اون تکیه داد. سکوت خفه کنندهای بود نه میل داشتم چیزی بگم و نه می تونستم . اونهم همین طور به من خیره شده بود و از لبخندش معلوم بود که حرف برا ی گفتن زیاد داره. یک قدم جلو اومد و گفت:"نمی خوای منو بغ ل کنی؟"
من:"تن تو بوی مرد میده. دختری که تنش بوی مرد غریبه بده رو من نمی تونم بغل کنم"
ترنم:"آزار دهنده حرف نزن. امیر من مال هیچکس نبودم. من یک انسان آزاد بودم و چون تو رو دوست داشتم قبل از هر تجربه ای خودم رو با میل خودم در اختیار تو گذاشتم. بعد از اون اتفاق و از دست دادن پدرم و بعد از اینکه پای آقا رحمان تو خونه ما باز شد و قرار شد با مادرم ازدواج کنه و ما از ایران بریم اتفاقی بهنام رو دیدم و ازش خوشم اومد"
من:"معلوم خیلی هم خوشت اومده. ظاهرا لذت بخش بوده"
ترنم:"بوده یا نه مهم نیست. هرچی بود برای تو بود"
من:" اوه!چه مهیج چه فداکار!برای من ؟دستان و گرمای آغوش بهنام"
ترنم:"همه چیز رو تمسخر نکن.آره برای تو. چون نمی خواستم از ایران برم برای تو. تو که هنوز درست هم تموم نشده ؛ توانایی ازدواج و زندگی با من رو که نداری. اولین باری که اتفاقی بهنام رو تو سوپر محل دیدم باهاش کمی صحبت کردم و ازش خوشم اومد.کم کم فهمیدم این خونه به این بزرگی تو این محل مال خودشه و پدر ثروتمندش برای اینکه این مزاحم زندگیش با زن جدیدش نشه - چون مادر بهنام مرده - پس خرج این پسره رو تا کاری پیدا کنه میده"
من:"خوب این داستان ها رو که منهم می دونم"
ترنم:"خوب گفتم اگه باهاش ازدواج کنم ایران میمونم و اونها میرن. تو هم که بودی بعدها حتما کمکم می کردی. نمی کردی؟"
من:"پس برای پول و خونه طرف....."
ترنم:"نه!نه!نه!برای پول نبود.برای نرفتن و تو بود."
من:"خوب. چطور من. تو که میدونی پسرهای ایرانی چطورین. چطور رو من حساب کرده بودی. درحالیکه من تو رو دیدم از خونه اون بیرون اومدی و کبودی کنار گردنت تو اون شب بارونی و اتاق تاریک اون نشون از یک س ک س تمام عیار می داد. تو هم که محدودیت نداشتی"
با لبخند تلخی گفت:"یادت نرفته که این مثلا محدودیت رو خودت ور داشتی"
من:"برای دیگران؟"
ترنم:"پس تا کی باید صبر می کردم تا تو دوباره بیایی؟"
من:"کاری ندارم. پس حالا این همه نقشه چرا نشد؟ چرا ازدواج نکردین. بهش گفتی؟"
ترنم:"نه. بعد از یک مدت خیلی بهش عادت کردم. خودم هم باور نمی کردم اینطوری بشه. اونهم همین طور. یک روز کلید در خونه اش رو به من داد و گفت که هر وقت که اون نبود و من می خواستم اونجا برم. چون مجرد بود و من خودم دوست داشتم خیلی از کارهاشو براش انجام بدم. خیلی وقت ها هم شبها سرزده می رفتم پیشش و می پریدم تو تختش یا تو اتاقش. یکی از اون شب ها. فکر کنم بعد از اون شب شومی بود که تو منو دیدی. چند وقت پیشش نرفتم. یک شب که افکار پریشون از هردری به سرغم اومده بود و آقا رحمان هم خونمون پیش مامان بود.آروم از جام بلند شدم و از خونه بیرون رفتم. خیلی سرد بود و همون چادر سفیدم رو پوشیده بود. از کوچه که می گذشتم به پنجره اتاق تو نگاه کردم. تاریک بود و حدس زدم که اون موقع حتما خوابی. در خونه بهنام رو باز کردم و رفتم تو. به تاریکی اتاق هاش عادت داشتم. اون همیشه همه اتاق هاش تاریکه. اما اینبار چراغ اتاق خودش هم خاموش بود و گفتم از اون شب هایکه من باید برم تو تختش و اون اول بترسه. اما به در اتاقش که نزدیک شدم دیدم صدا میاد. صدای اون با آدم دیگری تو تخت بود. در اتاقش رو باز کردم و دیدم که اون با یکی از دوستاشه. یک پسر. خودم دیدم."
تمام پیرهنم از عرق خیس شده بود.به ترنم نگاه کردم اونهم دست کمی از من نداشت. نمی تونستم باور کنم. من هیچوقت غیرتی نبودم و برای این واژه ارزشی قایل نبودم اما آشکار می لرزیدم. با همون حال ازش پرسیدم:"تو به خاطر من!اینقدر خونه اون می رفتی که کارهاشم انجام می دادی و شب ها با کلید می رفتی تو خونه اش و حتی می پریدی تو تخت خوابش؟ به خاطر من تو تخت خواب اون تا سحر؟"
ترنم:"امیر. گفتم که می خواستم با اون ازدواج کنم. خوب اگه ازدواج می کردم هم همین می شد دیگه؟ می خواستم جایی باشم که تو باشی"
من:"و حالا؟"
ترنم:" و حالا دیگه نمیشه. اون یکجوریه. راهی ندارم جز رفتن"
من:"خوب شاید منهم همون جوریم.مهم اینکه تو تونستی اونو دوست داشته باشی.پس اون ظرفیتش رو داره. ظرفیت دوست داشتن تو رو ."
ترنم:"آره مهم اینه. بعدها به اینکه اون با پسر بوده کمتر فکر کردم،اما اینکه همزمان با من با یکنفر دیگه هم بود بیشتر اهمیت داشت. خصوصا که بعدش به من گفت که نمی تونه بیشتر از این با من باشه"
خشک شده بودم. هیچی نمی تونستم بگم. اونهم به خوبی شرایط منو درک می کرد. چیزی نگفت. از همون فاصله بوسه ای فرستاد و از در خارج شد . بعد از اون روز ما دیگه همدیگر رو ندیدم تا زمستون تموم شد و در یکی از روزهای نسبتا گرم بهار.......